حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Sunday, 15 February , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1812 تعداد دیدگاهها : 0×
ایران، از سوگ سحر تا فریاد انتقام؛ روایتی از دوازده روز ملت مقاوم
۰۴ تیر ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۸
شناسه : 6569
2
یادداشت: میان هیاهوی اخبار و سنگینی داغِ شهادت سرداران، روایتِ اشک و امید در قلب یک ملت زنده شد؛ دوازده روز التهاب و مبارزه‌ای بی‌امان، که با اولین انفجار موشک‌های وعده صادق، بغض‌ها به فریاد غرور بدل شد. این روایت، شعر مقاومت یک ملت است؛ از سپیده جمعه تا فریاد انتقام.
ارسال توسط :
پ
پ

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا، ساعت هنوز هفت صبح نشده بود. نور کم‌جان خرداد به اتاقم افتاده بود که تیک‌تاک ساعت با ضربه‌های عجیبش خبر از جمعه‌ای غیرعادی می‌داد. گوشی را برداشتم، دنبال خبر یا پیامی معمولی بودم، اما ناگهان… بسم الله قاصم الجبارین! این عبارت مثل رعدی که در دل شب برق بزند، همه استوری‌ها را بغل کرده بود. استوری پشت استوری؛ قلبم مثل پتک توی سینه می‌کوبید.

اول باورم نشد. شاید شایعه است، شاید سوءتفاهم! اما هر چه بیشتر چرخیدم حقیقت تلخ‌تر نمایان می‌شد:

سردار سلامی… بعد هم سردار باقری… اسامی بزرگی که با قدم‌های سنگینشان به ما آموختند ایران همیشه سرافراز است. حالا اما، سنگینی این نام‌ها انگار سقف دنیا را روی دوشم آورده بود. تلویزیون را با دستانی لرزان روشن کردم، خانواده را که هنوز در آرامش خواب بودند، از خواب پراندم. کلمات در گلویم گره خورده بودند؛ باید می‌فهمیدند این جمعه، جمعه هر سال نیست.

همه دور تلویزیون؛ چشمان مضطرب و خواب‌آلود، و هیچ‌کس نمی‌گریست اما اشک‌ها در حنجره خانه خفه شده بود. هنوز زمان برای اندوه زیاد نبود. باید خبرها را دقیق رصد می‌کردم، پس سریع به گروه همفکری در ایتا رفتم؛ امید آخرین لحظه‌هایم بود اما واقعیت بی‌رحم‌تر از آن بود که بتوانم انکارش کنم. خبرها قطره قطره می‌چکید، اما هر قطره‌اش، زخمی تازه بود: شمار شهدا زیادتر. دلم به ذکر افتاده بود ــ دعا دعا می‌کردم شاید سردار حاجی‌زاده هنوز زنده باشد، اما آن روز، تقدیر حرف دیگری داشت و خبر شهادتش رسید.

از ساعت ۷ و نیم صبح جمعه تا ساعت ۴ و نیم صبح شنبه، مثل یک سرباز خاموش اما هوشیار، دستم روی گوشی خشک شده بود. بدون لحظه‌ای مکث، در کانال ماه مدیا خبر مخابره می‌کردم، تصویر می‌ساختم، اشک می‌ریختم اما امید می‌دادم. هر عکس شهیدی که می‌آمد، هر زمزمه مادر و فرزند، دل را وجین می‌کرد. اداره کانال دیگر فقط کار نبود؛ پایگاهی شد برای جنگیدن با یأس و سردرگمی.

در این میان استوری‌های اینستاگرام مجالی شد برای فریاد زدن ماتم، اما نه ناامیدی. باید امید را حفظ می‌کردیم. باید می‌نوشتیم: «ایران امام حسین تا ابد پیروز است». اینک نه‌فقط وظیفه‌ی انتشار خبر درست، که امیدآفرینی و حفظ روحیه جمعی از نان شب واجب‌تر شده بود.

هر روز و هر ساعت از آن دوازده روز، تقویم کشدارتر از همیشه جلو می‌رفت. هر خبری که دستم رسید، جزو اولین‌ها بودم، اما برایم افتخار نداشت؛ این بار بار غیرت بود. سکوت نمی‌کردم. باید روایت می‌کردم، باید بغض را می‌نوشتم، باید تسلا می‌دادم، و هر لحظه با چشم‌هایی اشکبار، امید پخش می‌کردم.

پیج‌های عبری‌زبان اسرائیلی را پیدا کردم و با زبان خودشان نوشتم: «ایرانیان، اهل گسستن نیستند. شاید در اعتقادات متفاوت باشیم اما وقتی حرف وطن باشد، هیچ‌وقت دست یکدیگر را رها نمی‌کنیم.»

همین اتحاد برگ برنده ما بود ــ رمز ماندگاری؛ شاید‌ داغمان قدیمی شده باشد اما هنوز خونمان تازه است و فریادمان پابرجاست.

هر شب، هر ساعت، به اندازه یک سال گذشت. دوازده روز سپری شد و من دوازده سال پیر شدم. اما ماندگارتر شدم. ایستادم، روایت کردم، اشک ریختم، امید ساختم. استقامت را با نام قاسم‌ها و مجیدها نوشتم، و به آسمان قسم خوردم:

«تا نفس هست، تا ایران هست، امام حسین تنها نمی‌ماند.»

شاید هیچ کس نداند آن شب‌ها، آن تلاطم‌های بی‌صدا، چه بر من و هزاران نفر گذشت. اما برایم مسجل شد که دل‌ها، بر مدار عاشورا می‌تپند. هر شهری که شهید می‌شد، علم عاشورا را برافراشته می‌کرد؛ و ما، لیله‌القدرهایی داشتیم که امید را در دل زخم و خون جست‌وجو می‌کردیم.

دلگرمی‌ام، اما، فقط به خبر شهدا و بغض نبود. آرزوی هر ایرانی در آن التهاب بغض‌آلود، فقط یک نور بود؛ یک ساعت خوش، یک لحظه انتقام، یک «وعده صادق» که با آن از جا برخیزیم، سرافراز و استوار.

و ناگهان، همان شب موعود… خبر رسید:

وعده صادق ۳ عملی شد!

ایران، همانطور که وعده داده بود، موشک‌هایش را روانه آسمان شب کرد. صدای انفجار غرور و غیرت در کل ایران پیچید. همه نفس‌ها حبس شد، اما این بار از هیجان و امید. اشک‌هایی که تا دقایقی قبل از اندوه می‌ریخت، حالا بدجوری مزه افتخار گرفته بود.

ملتی خسته اما جان‌دار، غیرتش را یکصدا فریاد زد. شبکه‌های اجتماعی، موجی از باور و سرخوشی؛ پدر بغض‌آلود لبخند، مادر آرام صلوات.

آن شب، موشک‌ها فقط پاسخ گلوله نبودند؛ پیام شجاعت و ایستادگی ملتی بودند که یاد گرفته‌اند عزت وطن فقط با خون و امید به بقای نام حسین زنده می‌ماند. هر موشک که به دل متجاوز می‌رفت، هزار دل ایرانی را گرم می‌کرد و ناموس اشک را بدل به افتخار و امید می‌ساخت. این، انتقام نبود؛ این، تجلی غیرت قاسم‌ها و زینب‌ها و عباس‌ها بود.

آن «وعده صادق»، نه فقط جواب به دشمن، که اعلام حضورِ امید در میان داغ و خون بود. یادم نمی‌رود که آن شب مادران شهدا جان تازه گرفتند و کودکان با دلی گرم‌تر خوابیدند. و من فهمیدم: ایران، هنوز زنده است با همان عهد دیرینه‌اش:

یا حسین! یا وطن!

اگر کسی روزی بپرسد این دوازده روز چه معنایی داشت، بی‌درنگ خواهم گفت: دوازده روز غربت و اندوه و رسالت، اما دوازده سال افتخار و امید و غیرت،

و شبی که وعده صادق، امید نسل ما را به آسمان شلیک کرد!

تا دنیا بداند ایرانی‌ها هنوز اهل ایستادگی‌اند، هنوز “بسم الله قاصم الجبارین” بر قلبشان نوشته شده است و پرچم ایران، پرچم وفاداری و سربلندی است ــ

چه با استوری و خبر، چه با اشک و صلوات،

چه با خون شهید و چه با موشک انتقام.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.