پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا؛امروز سحر از آن سحرهایی بود که معمولاً با بوی چای تازه و صدای آرام ظرفها آغاز میشود. اما هنوز لقمهای نخورده بودم که گوشیام بیامان لرزید. در گروههای خبری، پیامی کوتاه دستبهدست میشد: «سیدعلی… به شهادت رسیده.»
نخست فکر کردم شایعهای دیگر است؛ شبیه بسیاری از اخباری که در روزهای پرآشوب رد و بدل میشود. اما وقتی تعداد پیامها زیاد شد، ضربان قلبم سنگینتر شد. سکوت خانه به لرزه افتاد.
لحظهای بعد« شبکه خبر… اعلام کرد.»
تصویرِ مجریِ چهرهپریشان پخش شد؛ صدایش خشک بود و انگار با هر کلمهای که میگفت، چیزی در گلویش شکست. گفت:
«طبق اطلاعرسانی منابع رسمی…»
دیگر لازم نبود جملهاش را تمام کند. شهر در همان لحظه، چیزی از دست داد که زبان قادر به توضیحش نبود.
بستن پنجرهها، خاموش کردن چراغها و ادامه دادنِ روزهداری معنایی نداشت؛ انگار زمان ایستاد. خیابانها کمکم روشن شدند، اما روشناییشان با نور سحر فرق داشت. یک سنگینی نامرئی روی شهر افتاده بود.
همسایهها به کوچه آمدند. صدای گریه و هق هق زنها، زمزمه مردانی که سرشان را پایین گرفته بودند، و سکوتِ کودکانی که نمیفهمیدند چرا بزرگترها اینگونه بیحرف ماندهاند، همه با هم مخلوط شد.
کسی نمیدانست از این لحظه به بعد چه اتفاقی رخ خواهد داد، اما حس مشترکی میان همه موج میزد؛ شهری که سحر را با دعا آغاز کرده بود، حالا در میانه شبی تار و طولانی فرو رفته بود.
این روز، از همان لحظه نخست، شبیه هیچ روز دیگری نبود.
آغازِ متنی بود که هنوز هیچکس نمیدانست صفحات بعدیاش چه خواهد بود.





ثبت دیدگاه