به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا از تهران،ساعت از نیمههای بامداد نگذشته بود که شریانهای منتهی به مصلی، دیگر جای سوزن انداختن نداشت. پلاک ماشینها، رنگ لباسها و لهجهها، ماکتی کوچک اما کامل از تمام ایران را ساخته بود. یکی از روستاهای صفر مرزی خراسان آمده بود، با چشمهایی که هنوز گرد و غبار جادههای طولانی در آنها نشسته بود، و دیگری از نخلستانهای تفتیده جنوب، با شانههایی که زیر بار این داغِ ناگهانی بیامان میلرزید. اینجا هیچکس غریبه نبود؛ دردِ مشترک، تمام مرزهای استانی و شهری را شسته و با خود برده بود. مردم، شهر به شهر و دشت به دشت، خواب و خوراک را بر خود حرام کرده بودند تا پیش از طلوع آفتاب، خود را به این وعدهگاه برسانند. گویی تمام رگهای زمین به قلب متلاطم مصلی ختم میشد.
وقتی به صحن اصلی میرسیدی، نفس در سینه حبس میشد. عظمتِ صحنه چنان بود که کلمات در برابرش زانو میزدند. جمعیت نه راه میرفت و نه ایستاده بود؛ جمعیت «موج میزد». درست شبیه اقیانوسی بیکران و طوفانزده که گردابی از غم به جانش افتاده باشد و هر تلاطمش، هزاران قطره اشک را به هوا بپاشد. هر طرف را که نگاه میکردی، سرهایی بود که در گریبانِ ماتم فرو رفته و سینههایی که از شدت سوختن، بالا و پایین میرفت. آفتاب تازه میخواست در آسمان قد بکشد، اما در چهره و نگاه این مردم، غروبی ابدی و دلگیر خیمه زده بود.
سنگینیِ وهمآلود فضا تنها از تراکم بینهایتِ آدمها نبود؛ از «ناباوری» مطلقی بود که مثل بختک روی سینهها افتاده و راه نفس را بسته بود. چشمها به روبهرو، به آن نقطه کانونی خیره میماند، به جایی که تابوتِ امام شهید امت قرار گرفته بود. پیرمردی که به عصای چوبیاش تکیه داده بود، با دستانی لرزان عرق پیشانیاش را پاک کرد و زیر لب با بغضی درهمشکسته گفت: «مگر میشود؟ ما آمدیم پشت سرش قامت ببندیم، نه اینکه بر پیکرش نماز بخوانیم…» این جمله، ترجیعبندِ پنهان در ذهن میلیونها نفری بود که شانه به شانه هم در مصلی ایستاده بودند. هیچکس باورش نمیشد. گویی همه منتظر بودند معجزهای رخ دهد، صدایی از بلندگوها بپیچد و بگوید این یک خواب آشفته است؛ بگوید امام برخاسته تا دوباره با آن لحن آرام، مقتدر و دلگرمکنندهاش با امت خویش سخن بگوید. اما سکوتِ وهمانگیزِ تابوت، پتکی بود بر آینه خیالاتشان.

و لحظه موعود فرا رسید؛ لحظهای که زمین و زمان از حرکت ایستادند. صدای مکبر که در فضا پیچید و «الله اکبر» آغازینِ نماز که در آسمان طنینانداز شد، بندِ دل میلیونها نفر یکجا پاره شد. این شبیهترین نماز به ظهر عاشورا بود. در میان صفوفِ بههمفشرده، دیگر کسی تاب ایستادن روی پاهایش را نداشت. تکبیرها با هقهقِ بیامانِ گریه گره میخورد و به آسمان میرفت. سوز و آهِ برآمده از جگرهای سوختهی مردم، چنان حرارتی داشت که گویی هوای سردِ صبحگاهی را به آتش میکشید. نالهها، مویهها و فریادهای «یا حسین» از هر گوشه به گوش میرسید. مادری که چادرش را روی صورت کشیده بود، چنان ضجه میزد که گویی تازه جوان خودش را از دست داده است.
وقتی صدای بغضآلودِ پیشنماز به عبارت «اللّهم اِنّا لا نَعلَمُ مِنهُ الّا خَیرا» رسید، در مصلی قیامت به پا شد. گویی آسمان شکافت. صدای نالههای زارزار چنان در هم آمیخت و اوج گرفت که دیگر نه صدایی به گوش میرسید و نه تصویری جز سیلاب اشک به چشم میآمد. دستهایی که رو به آسمان بلند شده بود، دیگر التماسِ قنوتِ یک نماز میتِ ساده نبود؛ چنگ زدنِ ملتمسانهی امتی بود به ریسمانِ پارهپارهی صبری که با رفتن امامشان، از هم گسسته بود. مردم با تمام وجودشان میسوختند و خاکسترِ این سوختن، بر سر و روی شهر مینشست.
نماز تمام شد، اما قیامِ این بغضهای شکسته تازه آغاز شده بود. سلامِ آخرِ نماز، پایانِ کار نبود؛ آغازِ فراقی ابدی بود. مصلی ماند و دریایی از انسانهای سوگوار که حالا باید با دستانی خالی و شانههایی افتاده، بدون امامشان به جادهها میزدند؛ به شهرها و روستاهایی که دیگر بدون حضور او، هیچگاه رنگ و بوی قبل را نمیگرفت. امروز، عقربههای تاریخ در مصلای عشق متوقف شد تا برای آیندگان شهادت دهد که چگونه امتی بیقرار، با قطرهقطره اشکها و شعلهشعله آهِ سینههایشان، پیکرِ خورشیدِ خویش را غسل دادند و با ناباورانهترین اندوهِ جهان، او را به آغوش ابدیت سپردند.





ثبت دیدگاه