به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا از تهران،ساعت هنوز به طلوع آفتابِ سوزان تیرماه نرسیده بود، اما خیابانهای تهران دیگر رمقِ نفس کشیدن نداشتند. مسیرهای منتهی به میدان تشییع، از همان دلِ شب و سحرگاه پانزدهم تیر، بند آمده بود. تهران تا به حال چنین بیداریِ موحش و پرالتهابی را به خود ندیده بود. آدمها، گروهگروه و فوجفوج، گویی از جاذبه زمین رها شده بودند؛ بیتاب، سراسیمه و دست از پا نشناخته، پیادهروها و سوارهروها را به تسخیر خود درآورده بودند. هیچکس در خانه نمانده بود. در میان این سیلابِ روان انسانی، همهچیز یافت میشد جز آرامش؛ پیرمردهایی که خمیده و با اتکا به شانههای جوانترها قدم برمیداشتند، مادرانی که کودکان شیرخوارهشان را به سینه فشرده بودند تا نامِ امام را در گوششان زمزمه کنند، و جوانانی که با پیشانیبندهای مشکی، ناباورانه به نقطهای نامعلوم در انتهای خیابان زل زده بودند. از هر صنف و گروه، از کارگر و کارمند تا دانشگاهی و بازاری، شانه به شانه هم ایستاده بودند تا در این روزِ سخت و توانفرسا، تکیهگاهِ گریههای یکدیگر باشند.

انتظار، ثانیهها را مثل سرب داغ کرده بود. چشمها خیره به انتهای مسیر بود و لبها به ذکر و نجوا میجنبید. در این میان، ضجهها و مویههای سوزناک زنان و مردان، اتمسفر شهر را سنگین کرده بود. صدای ناله از هر سو برمیخواست؛ یکی نام امام را صدا میزد و دیگری با مشت بر سینه میکوبید. هوا هر لحظه گرمتر میشد، اما حرارتِ دلهای داغدیده از هرم آفتاب مردادماه هم پیشی گرفته بود. تشنگی و خستگی جادهها در برابر عظمت این مصیبت هیچ بود؛ مردم فقط یک چیز میخواستند: برای آخرین بار با مقتدای خود وداع کنند.
و ناگهان، زمان ایستاد. ولولهای در انتهای خیابان افتاد و موجِ جمعیت همچون دریایی طوفانی به تلاطم درآمد. ماشین حامل پیکرهای مطهر، آرامآرام از میان غبار و اشک پدیدار شد. با ورود پیکرها به آغوش خیابان، دیگر زمین زیر پای کسی استوار نبود؛ قیامتی به پا شد که زبان قلم از توصیفش لال و عاجز است. گویی خشم و اندوهی چندروزه در یک ثانیه منفجر شد. جمعیتِ چند میلیونی به سوی خودروی حامل پیکر هجوم بردند؛ دستی نبود که برای لمسِ آن تابوتِ بهشتی در هوا دراز نشده باشد. در آن غوغای بینظیر، صدای شیون و فریادهای «یا حسین» آسمان را شکافت. اشکها دیگر روان نبودند، سیلابهایی بودند که چهرهها را شستوشو میدادند. مردم به خودرو آویزان میشدند، چفیهها و شالهایشان را به سمت تابوت پرتاب میکردند تا متبرک کنند و بعضی از شدت اندوه و تنگی نفس بیحال روی دستهای دیگران رها میشدند.

بوی گلاب و اسپند با شمیم شهادت درآمیخته بود و زیر دست و پای این اقیانوس بیقرار، هیچ سدی دوام نمیآورد. این تشییع، دیگر یک مراسم رسمی نبود؛ طغیان عشق عمیق یک ملت به پیشوایشان بود. روزی بس سخت، توانفرسا و جانکاه که ثانیههایش با آهِ مادران شهدا و هقهقِ مردانِ غیور ورق میخورد. خیابانهای تهران در دوشنبه ۱۵ تیر، بزرگترین و سوزناکترین مرثیه تاریخ خود را به چشم دیدند؛ روایتی که هیچ دوربینی نتوانست تمامِ ابعاد آن را ثبت کند و هیچ واژهای شایستگیِ به دوش کشیدنِ سنگینیِ آن همه داغ و ناباوری را پیدا نکرد. امت ماند و مسیر خالیِ خیابانی که بوی امام را میداد و جادههایی که تا ابد، رد پای این وفاداریِ بیتکرار را در سینه خود حفظ خواهند کرد.





ثبت دیدگاه