حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

سه شنبه, ۶ مرداد , ۱۴۰۵ Tuesday, 28 July , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1914 تعداد دیدگاهها : 0×
بارانِ صبحِ روزه‌داری و شهری که هنوز خبر را باور نکرده بود
01 مارس 2026 - 19:12
شناسه : 7729
0
یادداشت 2: صبحِ نخست پس از آن سحرِ سنگین، شهر در حالی بیدار شد که آسمان آرام آرام باریدن گرفته بود. ماه رمضان بود و بیشتر مردم، خسته از شبِ طولانیِ خبرها، بدون خواب درست به خیابان‌ها آمده بودند؛ شهری که هنوز زیر بارِ خبرِ رفتنِ رهبر عزیزخم شده بود.
ارسال توسط :
پ
پ

پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا؛باران از همان ساعت‌های نخست صبح شروع شد؛ بارانی آرام، ریز و مداوم، انگار آسمان هم نمی‌خواست آن روز با صدای بلند گریه کند. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود و نور خاکستری سحر روی خیابان‌های خیس افتاده بود.

ماه رمضان بود. خیلی‌ها هنوز از شب قبل بیدار بودند؛ همان شبی که خبر، مثل موجی سرد در میان پیام‌رسان‌ها پیچید و بعد در خبرهای رسمی تأیید شد. حالا صبحی رسیده بود که هیچ شباهتی به صبح‌های دیگر نداشت.

در حالت عادی، این ساعت از صبح، شهر باید آرام و خلوت می‌بود. روزه‌داران معمولاً بعد از سحری و نماز دوباره کمی استراحت می‌کنند. اما امروز خیابان‌ها زودتر از همیشه بیدار شده بودند.

مردم دسته‌دسته از خانه‌ها بیرون می‌آمدند. بعضی‌ها هنوز چهره‌شان خسته از بی‌خوابی شب قبل بود.

باران روی آسفالت جمع شده بود و هر ماشینی که رد می‌شد، موج کوچکی از آب در جوی‌ها می‌دوید. سکوت شهر عجیب بود؛ نه سکوتی از جنس آرامش، بلکه سکوتی که از بهت می‌آید.

در میدان اصلی شهر، چند نفر زیر سایه‌بان ایستاده بودند و آرام با هم حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها گفت:

«دیشب تا صبح خبرها رو نگاه می‌کردم… هنوز باورم نمی‌شه.»

دیگری فقط سر تکان داد. کسی بحث نمی‌کرد. کسی تحلیل نمی‌داد. انگار همه هنوز در همان لحظه سحر مانده بودند.

باران تندتر شد. قطره‌ها روی پرچم‌هایی که نیمه‌افراشته شده بودند می‌خوردند و آرام پایین می‌لغزیدند.

یک پیرمرد که چتر کهنه‌ای در دست داشت کنارم ایستاد. گفت:

«بعضی خبرها هست که آدم دلش می‌خواد دروغ باشه… حتی اگر هزار بار هم تأیید بشه.»

خیابان‌های شهر آرام آرام شلوغ‌تر می‌شدند. مردم نه برای کار، نه برای خرید، بلکه بیشتر برای بودن کنار هم بیرون آمده بودند؛ انگار هر کسی می‌خواست مطمئن شود که این اندوه فقط بر شانه‌های او نیست. امروز همه صاحب عزا بودند.

آسمان هنوز ابری بود و خورشید پشت لایه‌ای از ابرها پنهان مانده بود. نور کمرنگی روی شهر افتاده بود که بیشتر شبیه غروب بود تا صبح.

و در آن صبح بارانیِ ماه رمضان، شهری که شب قبل با خبری سنگین بیدار شده بود، هنوز نمی‌دانست روزهای پیش رو تا کجا پیش خواهند رفت.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.