پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا،از فردای آن شب، چیزی در حال تغییر بود.
همان خیابانهایی که در روزهای نخست بیشتر در سکوت و اندوه فرو رفته بودند، حالا شبها با جمعیت بیشتری بیدار میماندند.
بعد از افطار، کمکم مردم از خانهها بیرون میآمدند. ابتدا گروههای کوچک بودند؛ چند نفر از یک خانواده، چند جوان که کنار هم راه میرفتند، یا همسایههایی که در مسیر میدان اصلی شهر قدم میزدند.
اما وقتی شب جلوتر میرفت، جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.
میدانها پر از آدم میشد؛ مردمی که بعضی هنوز لباسهای سیاه بر تن داشتند و بعضی شمعهایی در دست گرفته بودند. صدای صحبتهای آرام در میان جمعیت میپیچید و گاهی شعارهایی کوتاه در میان آنها بلند میشد.
هوا هنوز بوی همان روزهای سنگین را میداد.
خبرهای جنگ همچنان در تلفنها میچرخید، اما با وجود همه اینها، مردم ترجیح میدادند شبها در کنار هم باشند.
شاید برای اینکه تنهاییِ آن اندوه کمتر شود.
شاید برای اینکه نشان بدهند شهر هنوز زنده است.
هر شب که میگذشت، تعداد آدمهایی که به خیابانها میآمدند بیشتر میشد.
کوچههایی که در شبهای عادی خلوت بودند، حالا پر از رفتوآمد شده بود. نور چراغها روی چهره مردمی میافتاد که با هم حرف میزدند، دعا میخواندند یا فقط در سکوت قدم میزدند.
در میدان مرکزی شهر، بعضی شبها جمعیت آنقدر زیاد میشد که عبور از میان آنها سخت بود. جوانها پرچمهایی در دست داشتند، پیرمردها کنار هم ایستاده بودند و مادران با فرزندانشان در گوشهای از جمعیت حرکت میکردند.
یک شب از میان جمعیت عبور میکردم که مردی میانسال رو به دوستش گفت:
«ببین… هر شب بیشتر میشن.»
دوستش نگاهی به اطراف انداخت و آرام پاسخ داد:
«آدمها وقتی کنار هم باشن، دلشون محکمتر میشه.»
آن شبها، شهر دیگر فقط محل عبور خودروها نبود.
خیابانها تبدیل شده بودند به جایی برای همدلی؛ جایی که مردم میخواستند کنار هم بایستند، حتی اگر هیچکس دقیقاً نداند فردا چه اتفاقی خواهد افتاد.
و هر شب که جمعیت بیشتر میشد، حس عجیبی در میان مردم شکل میگرفت؛
حسی شبیه اینکه در دلِ آن روزهای تاریک، چیزی آرامآرام در حال زنده شدن است.





ثبت دیدگاه