پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا؛چهل روز گذشته است؛ اما هنوز لحظه شنیدن آن خبر در ذهنها تازه مانده است. همان لحظهای که دنیا برای چند ثانیه تار شد، چشمها چیزی نمیدید و گوشها گویی از شنیدن بازمانده بودند. انگار واژهها توان گفتن نداشتند و دلها توان باور کردن.
ما سالها عادت کرده بودیم که در سایه نام و حضور او، احساس اطمینان کنیم. نامی که برای بسیاری نه فقط یک عنوان، بلکه پناهی برای دلها بود. رهبری که برایمان از جنس امنیت، امید و اتکاء بود؛ کسی که گمان میکردیم اگر روزی لازم باشد، ما جانمان را فدای او میکنیم. اما تقدیر، روایتی دیگر نوشت؛ روایتی که در آن، او و خانوادهاش پیش از ما، جانشان را فدای مردم کردند.
آن خبر مثل صاعقهای بر دلها فرود آمد. نه تنها از دست دادن یک انسان، بلکه از دست دادن بخشی از آرامش جمعی ما بود. هر کس در گوشهای از این سرزمین، به شکلی آن اندوه را حس کرد؛ در سکوت خانهها، در نگاههای خیره به صفحههای خبر، در آههایی که بیصدا از سینهها بیرون میآمد.
چهل روز گذشته، اما جای خالی هنوز همانقدر سنگین است. گاهی در میان شلوغی روزمره، ناگهان خاطرهای یا جملهای از او در ذهن زنده میشود و دوباره همان غم آرام و عمیق بر دل مینشیند. غمی که نه فریاد میزند و نه هیاهو میکند، اما آرامآرام در جان آدم ریشه میدواند.
شاید چهل روز زمان کمی برای التیام چنین زخمی باشد. بعضی فقدانها را نمیشود با گذر روزها اندازه گرفت. آنها در حافظه جمعی یک ملت میمانند؛ مثل چراغی خاموش که جای نورش هنوز دیده میشود.
امروز، در چهلمین روز آن خبر تلخ، دلها هنوز سنگین است. اما در کنار اندوه، نوعی احترام و قدردانی نیز در دلها موج میزند؛ احترامی برای انسانی که نامش با خدمت و مسئولیت گره خورده بود.
چهل روز گذشته است، اما یاد آن لحظه، آن خبر و آن فقدان، همچنان در قلبها زنده است؛ مثل زخمی که با گذشت زمان شاید آرامتر شود، اما هرگز فراموش نخواهد شد.
عقیل گنجه





ثبت دیدگاه