به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا از ماسال، پاییز و زمستان برای ارتفاعات سر به فلک کشیده تالش و ییلاقات ماسال، فصلی از سکوت سپید است، اما در یازدهمین روز از آذرماه سال ۱۳۰۰ خورشیدی، این سکوت کوهستانی شاهد تراژیکترین و در عین حال شکوهمندترین پرده از تاریخ استعمارستیزی ایران شد. نقطهای به نام «آلالهپشته»، در ارتفاعاتی مهآلود و بادگیر در مرز ماسال و خلخال، جایی که زوزه بادهای قطبی با آخرین بازدمهای مردی گره خورد که هفت سال خواب را از چشم قزاقهای روس، متجاوزان انگلیسی و خائنان داخلی ربوده بود. میرزا یونس استادسرایی، ملقب به میرزا کوچکخان جنگلی، نه در هیاهوی میدان رزم و نه با تسلیم در برابر سردار سپه، بلکه در آغوش سوزناک بوران کوهستانهای ماسال، در حالی که رفیق آلمانی و وفادارش، گائوک، را بر دوش میکشید، ایستاده بر خاک یخزده وطن جاودانه شد تا خاک ماسال تا ابد مشهد مقاومت ملی و غیرت دینی لقب بگیرد.
تاریخ نهضت جنگل همواره با جنگلهای فومن و بارانهای صومعهسرا و رشت روایت شده است، اما پایانبندی این حماسه ملی تماماً متعلق به ماسال است. پس از ماهها خیانت سران سازشکار، فشارهای همهجانبه قشون دولتی به سرکردگی رضاخان و انزوای تحمیلی حاصل از توطئههای بیگانگان، میرزا که استقلال ایران و شریعت اسلامی را معاملهپذیر نمیدانست، با معدود یاران وفادار خود راهی ارتفاعات طالش شد تا از طریق گذرگاههای صخرهای ماسال خود را به خلخال رسانده و نهضت را در پناه ایل غیور فولادلو تجدید قوا کند. اما تقویم روزگار، سرنوشت دیگری برای مرد بارانی گیلان رقم زده بود؛ تقدیری که در ارتفاعات ۲۲۰۰ متری آلالهپشته به اوج حماسه رسید.
در آن غروب سهمگین آذرماه، سرمای استخوانسوز و کولاک کورکننده ماسال، توان راه رفتن را از هوشنگ، یار دیرین و وفادار میرزا، ربود. راویان محلی و اسناد تاریخی گواهی میدهند که میرزا در اوج خستگی، گرسنگی و محاصره، وفاداری را معنا کرد و حاضر نشد رفیق از پا افتادهاش را در بیابان رها کند. او پیکر نیمهجان گائوک را بر دوش نهاد و قدم در سنگلاخهای برفی آلالهپشته گذاشت تا جایی که زانوهایش زیر بار سرما و رفاقت تا شد. بامداد فردا، وقتی چوپانان و تفنگداران محلی پیکر آنها را یافتند، دیدند که سر دو مبارز آزادیخواه بر شانه یکدیگر تکیه داده و یخ زده بود؛ سیمایی باوقار و آرام که انگار نه تسلیم مرگ، بلکه غرق در آرامش ادای تکلیف شده بود.
اما شقاوت ماجرا آنجا به اوج رسید که رضاخان و سرسپردگان محلی، حتی از پیکر منجمد این پیشوای آزادگی نیز در هراس بودند. اقدام خائنانه سالار شجاع و رضا اسکستانی در بریدن سر یخزده سردار جنگل در همان ییلاق آلالهپشته و چرخاندن آن در شهرهای مختلف تا تهران، نه نماد اقتدار قشون پهلوی، بلکه اوج عجز و حقارت دشمنان در برابر تفکری بود که هرگز زیر بیرق بیگانه نرفت. خونی که از پیکر میرزا بر برفهای آلالهپشته ماسال چکید، بذر غیرتی شد که بعدها نسل در نسل در سینه شیرمردان و شیرزنان تالش و گیلان جوشید و دههها بعد، در صفوف رزمندگان دفاع مقدس بازتولید شد.
امروز یادمان آلالهپشته در ماسال، فراتر از یک مکان جغرافیایی و فراتر از یک توقفگاه گردشگری، یک دانشگاه بازخوانی عزت ملی است. مکانی که به نسل امروز گوشزد میکند آزادی و استقلال ایران زمین، به بهای قدمهای تاولزده در برف، سرهای بریده بر نیزه کینه استعمار، و ایستادگی تا پای انجماد رقم خورده است. آلالهپشته ماسال تا ابد آیینهدار آخرین نگاه مردی است که نشان داد میتوان در محاصره برف و خیانت جان سپرد، اما هرگز در برابر ظلم سر خم نکرد.
عقبل گنجه





ثبت دیدگاه