به گزارش پایگاه خبری تحلیلی گیل رسا،چهار ماهِ تمام، چشمها به جادهی انتظار خشک شد و دلها در کورهی دلتنگی سوخت. چهار ماه، معادل صد و بیست روزِ پر از بغضهای فروخورده و دعاهای بیصدا گذشت تا سرانجام، امشب فرا رسید؛ اولین شب حضور دوبارهی رهبر شهید در میان مردمی که کوچهها را با سیلاب اشکهایشان شستهاند. اما آه از این وصال… آه از این دیدارِ جانسوز.
این بار دیگر از آن قامتِ استوار و آن لبخندِ امیدبخش که آرامبخشِ دلهای طوفانزده بود، خبری نیست. او بازگشته است، اما خاموش و آرام، خفته در آغوش یک «تابوت سبز»؛ تابوتی که عطر بهشت از تار و پودش میتراود و بر موجی از دستها و شانههای بیقرار، همچون نگینی بر پهنهی یک دریای خروشان به پیش میرود. امشب، وزنِ این تابوتِ سبز، نه بر شانهها، که بر قلبهای شکستهی یک امت سنگینی میکند.
در این بزمِ حزنانگیز، زیباترین و در عین حال جانکاهترین صحنه، لحظهی دیدار خانوادههای شهدا با این مسافرِ خستهدل است. مادران و پدران شهدا، با قدهایی خمیده اما دلهایی کوهآسا، پروانهوار گردِ این تابوت سبز حلقه زدهاند. دستهای لرزانِ مادران که روزی پارههای تنِ خود را به خاک سپرده بودند، حالا بر چوبِ این تابوت کشیده میشود و با اشکهایشان، غبار از صورتِ ندیدهی او میشویند. آنها آمدهاند تا به او بگویند: «خوش آمدی به جمع فرزندانِ ما…»
و در میانهی این اندوهِ بیکران، رازِ این ایستادگی و شُکوه، در نگاهِ و مسیرِ روشنِ این شهید نهفته است؛ شهیدی که تمامِ هستی و جانِ شیرینش را فدای مکتبی کرد که پرچمدارِ آن، رهبر جهانیان، حضرت سیدعلی خامنهای است. او سربازِ بیادعای این مسیر بود و رفت تا با خونِ سرخ خویش، بر مظلومیت و حقانیتِ راهی گواهی دهد که مقتدا و ولیِ امرش آن را راهبری میکند.
امشب، تابوتِ سبز در میان هیاهوی فرشتگان و مویهی عاشقان عبور میکند. او میرود تا در بسترِ ابدیت آرام بگیرد، اما یادش، نامش و راهش در زیر سایهی ولایت، تا همیشه در سینهی این آب و خاک، زنده و تپنده باقی خواهد ماند.





ثبت دیدگاه